خرید بک لینک
امروز سی و هفت سالگیم تموم میشه و از فردا من وارد سی و هشت سالگی میشم.سی و هفت سال در چشم بر هم زدنی گذشت.واقعا این عمر سریع الاتمام چه ارزشی داره که به خاطرش اینقدر به خودمون عذاب میدیم و زندگی رو اینقدر سخت میگیریم.به سی و هفت سال گذشته فکر میکردم. به سال های

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:31

جونم براتون بگه که شله زرود آماده شد. ولی چجوری؟ صبح رفتم خریدهامو کردم و برگشتم و سبزی خوردن و پاک کردم( خرید سبزی خودش داستانی داشت که بعدا براتون میگم). وسط کارهام متوجه شدم که شکر نخریدم. بله، نشستم به پیمونه زدن شکری که خونه داشتم و دقیقا یک پیمونه کم آوردم. حالا بماند که آشپزخونه ی من شده صحن

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:31

اومد و رفت. به همین سرعت. ولی دلمو با خودش برد. امروز اصلا آشپزی نکردم. ناهار از ته چین دیشب خوردیم. شله زرد خوردیم و بهش دادم که با خودش ببره. برام جنگا خریده بو د. یه عالمه باهاش بازی کردیم. گفت بازنده چه کار کنه؟ من که فکر میکردم میبازم گفتم: ایندفعه که اومدم تهران و رفتیم بیرون غذا خوردیم، بازن

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:31

آهای آپارتمان نشین ها، آهای اونایی که همسایه ی طبقه پایین یا کناری دارین: یه چیزی هست به اسم صداگیر پایه میز و مبل و صندلی. این شکلیه که یکطرفش حالت موکتی داره و رو به زمین میمونه و طرف دیگرش چسبیه و میچسبه به پایه ی میز و صندلی و مبل. چرا درستش کردن؟ برا اینکه وقتی صندلی یا میز رو روی سرامیک جا به

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 1:16

خیلی ذوق دارم که پنجشنبه برای افطار مهمون دعوت کردم. میخوام شله زرد بپزم و ته چین و یه غذای خاص با بادمجون. آخه هستی عاشق بادمجونه. اگه میشد همکلاسی هم پنجشنبه میومد خیلی خوب میشد. ولی میدونم هم توی جمعی که آدم ها رو نمیشناسه راحت نیست و هم تا ظهر میره شرکت.کم ک

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 1:16

آبگینه جان خواسته بودند یه پست بذارم در مورد چین و چروک دور چشم و نحوه ی برطرف کردن اونها. اول بگم که چین و چروک دور چشم بسیار بسیار به ممیک چهره و نوع پوست و ژنتیک فرد ربط داره. برخی ها به دلیل داشتن پوست خشک و زندگی در محیط هایی که آب و هوای سرد و خشک داره، پوستشون بیشتر در معرض ایجاد چروکه. برخ

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 8:56

دیروز غروب با هستی و خانواده ش و برادر و خانم برادر و برادرزاده ش رفتیم به یکی از مناطق دیدنی اطراف شهر محل سکونت. قرار بود در طبیعت افطار کنند. اینجایی که رفتیم یکی از کو ه های اطراف شهره که توسط شهرداری، چمن کاری و جدول بندی شده و به صورت یه پارک دراومده. شهر محل سکونت یکی از شهرستان های نسبتا سرد

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 18:26

خدایا سپاس برای دیدن دوباره ی خورشید. برای بیدار شدن با سختی و کوفتگی. برای لباس عوض کردن جهت رفتن به سر کار. برای داشتن شغلی که صبح ها ساعت ۵ از رختخواب بیرونم میکشد. برای داشتن زانویی که درد میکند. برای داشتن لباسی که به تن میکنم. برای قبض گاز که دو روز است آمده و هنوز فرصت نکرده ام پرداختش کنم. ب

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 18:26

بعد از خوندن کامنت لیلی ناگهان یخی که دور قلبم بسته بود آب شد. غروب که مادر زنگ زد(امروز گفته بود زنگ نزنم چون میرن دکتر و وقتی خودشون برگشتند باهام تماس میگیرند.) یه عالمه صحبت کردیم. و من سبک شدم. از اون همه احساس خشم و بغضی که در دلم جا خوش کرده بود، خلاص شدم. ممنونم لیلی جان. ممنونم که حالم رو ب

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 18:26

نمیدونم چرا یهویی یاد اولین باری افتادم که بوسیدمش.. زمستون سال ۹۴ بود. براش از یه ساندویچی توی تهران گفته بودم که پدرم دوران بچگی مارو میبرد اونجا. از همبرگر ها و طعم لذیذشون و سس فوق العاده خوشمزه ای که استفاده میکردند. با آدرس نصفه و نیمه ای که بهش داده بودم، اصلا فکر نمیکردم که اونجارو پیدا کنه.

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 18:26

دیروز اصلا خوب نبودم. روز قبل ترش خیلی کم با همکلاسی حرف زده بودم. دیروز هم کلافه بودم چون باز هم تماس چندانی نداشتیم. بعد هم بی خودی هی عصبانی و عصبانی تر شدم. از حرف های مامان بگیر تا بقیه چیزها. کلا مدتهاست شمال اومدن من شده برام رنج و عذاب.بگذریم.بعدازظ

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06

توی دوشب گذشته با دیدن برنامه ی ماه عسل و با دیدن و شنیدن حرف های خواهران منصوریان، به شدت از خودم و اینکه اینقدر ضعیف و ناسپاس هستم بدم اومد. این زنان با اون دست های کار کرده و دل های مهربان و قلب های دریاییشون و با اون حجم عظیم از سپاسگزاری و گذشتی که داشتند ب

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06

چرا مشکلاتت رو از من پنهون میکنی؟ من با این حس ششم لعنتی میفهمم که داری چیزی رو ازم پنهون میکنی و بعد هزار جور فکر و خیال بی خود میاد توی ذهنم. عزیزکم غمهاتو با من قسمت کن. باور کن با دیدن مشکلات فراری نمیشم. تنها چیزی که منو فراری میکنه، ناآگاهی و فکرهای بیخود و تردیده. کپل جانم، عزیز دلم، عشقم، او

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06

از وقتی فهمیدم مشکل همکلاسی چیه، آروم شدم. هرچند چیز ساده ای نیست و منو هم حسابی درگیر خودش خواهد کرد ولی خوب خیالم راحت شده. حتی شنیدن متلک های مامان هم قابل تحمل تر شده. دیروز مامان میگفت: برادرت که برای زن گرفتنش، خودش انتخاب کرد و خودش حرفاش رو زد و مهریه اش رو تعیین کرد و ما فقط رفتیم مثل مترسک

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06

دختر خاله بزرگه زنگ زد به مادر و کلی غیبت خواهرش رو کرد که اومد ن و رفتن اما یه شب بیشتر خونه ی ما نموندن و .....مادر و خواهرک داشتند صحبت های دخترخاله رو تفسیر میکردند که من گفتم حتما بهشون خوش نمیگذره که خونه ی مادرشوهرش میمونه ولی خونه ی مادر خودش نمیمونه.دوت

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06

صبح است و نشستم به انتظار سرویس. این انتظار رو دوست دارم. هرچند خسته، هرچند نه چندان جالب، هرچند ..... اما همینقدر کافیه که از خونه دورم. همینقدر کافیه که میدونم خونه ی خودم هستم. ولایت غربت. نفس کشیدن توی این شهر آرامش بخش تره. خوبه که اینجام. حتی با وجود سر و کله زدن با آدم های دیوونه... حتی با و

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06

وقتی وبلاگم رو راه انداختم میخواستم هرچی که توی دلم و توی فکرم میاد و میره و نمیتونم به زبون بیارم یا برای کسی بازگو کنم اینجا بنویسم. اما کمی که گذشت، ترس از قضاوت دیگران، قضاوت های نا به جا، ترس از شناخته شدن، ترس از پشیمونی ، باعث شد خودم رو سانسور کنم. خیلی حرف ها توی دلم هست که نمیتونم بنویسم

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06

باور نمیکنم. هر آنچه را میشنوم و میبینم باور نمیکنم. یا من یک انسان منفی هستم. یا انسانی شکاک. یا یه آدم که موشکاف تر از خیلی های دیگه است. باور نمیکنم. هر آنچه که میگویند و هر آنچه که میخواهند باور کنم، باور نمیکنم. و چون باور نمیکنم، به این سادگی هم قضاوت نمیکنم. **** مدیر جان توی تل*گر*ام تصویر د

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06

جلوی آینه ایستادم. درحالیکه رژ لب را بر روی لبهایم میکشیدم تا قیافه ی رنگ پریده ام کمی بهتر شود به گونه هایم خیره شدم. چند لحظه من بودم و زنی سی و هفت ساله که با نگاهی خسته از درون آینه زل زده بود به من. گاهی نمیشناسمش. نفس عمیقی کشیدم. رژ را پیچانده و دربش را بستم و درون کیفم گذاشتم. چراغ های اتا

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:06

یکی از دردسرهای بزرگ در کارخانه های خصوصی، مرخصی گرفتن کادر مدیریتی و کارشناسانه. از اونجایی که در کارخانه ها و شرکت های خصوصی یک نفر کار چند نفر رو انجام میده و جانشین هم نداره، یک روز مرخصی گرفتنش برای کارفرما معادل با تعطیل شدن شرکته. در نتیجه وقتی می خوایم مرخصی بگیریم هزار جور باید و نباید و شاید و غیره توش میاد که حسابی آدمو کلافه میکنه. جوری با سیاست آدم رو اذیت میکنند که خودت ناخواسته ترجیح میدی که نری مرخصی. 

بله. اینم یه جورشه.

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 16:51

سلام. صبح پنجشنبه تان به خیر و سلامتی و شادی. این هفته سومین پنجشنبه ایه که میام سر کار. یه خستگی خاصی در روح و جانم خونه کرده. دیروز روز مهمی بود. میخواستم براتون از سوم خرداد و آزادسازی خرمشهر بنویسم ولی فرصت نشد. اگر ان شاءالله زنده بودم و عمری باقی بود، سال آینده مینویسم. کارهامون اونقدر زیاد شد

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 16:51

وقتی کارگری میومد خونه ی ما برای کار، پدرم همپاش کار میکرد. اکثرا باهاشون چای میخورد و حتی ناهار میخورد. همیشه کارگر رو بالا بالا مینشوند. توصیه میکرد مراقب باشید با کارگر درست برخورد کنید، نیاد روزی که به خودتون غره بشید و از سر بالا با کارگر رفتار کنید. این شخص در اثر چرخش روزگار و دست سرنوشته که

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 16:51

سلام به شنبه. یک هفته ی سخت و شلوغ کاری پیش رو داریم. خدایا شکر به خاطر فعال شدن دوباره ی شرکت. **** دیروز نه کتاب خوندم و نه فیلم دیدم. اما صبح زود بیدار شدم و مرغ هایی که داداش روز قبل برام آورده بود بسته بندی کردم و بعد با هستی و خرمالو جون رفتیم استخر. وقتی برگشتم خونه با مادر و خواهرک تلفنی صح

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 16:51

یه چیزی هم هست که من بهش میگم شعور اجتماعی. یعنی خود طرف خیلی آدم خوبیه و در شرایط مختلف رفتارهای مناسبی داره اما در مواجهه با برخی پدیده های اجتماعی، شعور مناسب رو نداره. به عنوان مثال: امروز یکی از همکارهای آقا تا منو دید پرسید: روزه هستی؟ گفتم: نه. گفت آخه لبات خشک شدند. بعد خانم مسئول فنی که ه

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 16:51

دیروز ظهر دیدم موبایلم زنگ میخوره نگاه که کردم دیدم شماره ی ناشناسی روی صفحه گوشی به چشم میخوره. جواب دادم. زن داداش هستی  بود. برای افطار دعوتم کرد. گفتم تو میدونی که من روزه نمیگیرم. گفت غرض دور هم بودنه. (البته خودش هم چون پا به ماهه روزه نبود)  . گ

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 16:51

وسایلم رو فشردم داخل کوله پشتی. حوصله ی اینکه بخوام ساک بردارم رو ندارم. ترجیح میدم سبک برم. اینجوری خیلی بهتره. الان یادم افتاد که خواهرک گفته بود ژاکتم رو هم بردارم. حتما میگین ژاکت؟ توی این فصل؟ خوب باید خدمتتون عرض کنم اگر شما یک موجود سرمایی باشید که با اتو

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 16:51

عاشق این صبح های خنکم که یه نسیم خنک از توی آستین هات میدوه روی تنت و باعث میشه آروم و ریز بلرزی. عاشق این صبح های آفتابی هستم که وقتی از خواب بیدار میشی میبینی هیچ اثری از سردرد وحشتناک شب قبل وجود نداره. عاشق این صبح ها هستم که وقتی در خونه رو باز میکنی و قدم تو کوچه میگذاری بوی خوش و بهشتیِ پیچ امین الدوله میپیچه توی بینیت. عاشق این صبح هایی که وقتی گوشیت رو چک میکنی میبینی یه عالمه پیام عشقولانه ای از معشوقت که دیشب از خستگی خوابش برده بود و باهات صحبت نکرده بود، برات رسیده. عاشق این صبح ها

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 1:27

دیروز عصر تلفنی با مادر صحبت میکردم. پرسید نظرت در مورد کاندیداها چیه. تعجب کردم. مادر سالهاست در مورد انتخابات صحبتی نمیکنه. نظراتم رو در مورد هر یک از کاندیداها به تفصیل براش شرح دادم. با دقت گوش کرد و گفت: پس همه باید بریم و رای بدیم. پرسیدم: شما هم میرید؟ مادر گفت: بله. حتما. ( برای مادری که حداقل در بیست سال گذشته هیچوقت پای صندوق های رای نرفته عجیبه. خیلی. ناخودآگاه به یاد گذشته میفتم. شوری که مردم رو فرا گرفت و بعد ، غم و ناامیدی که به دلها نشست. امیدوارم دوباره تکرار نشه، هیچوقت) مادر ب

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 1:27

یه ایراد بدی دارم. حتی اگه سالها باشه که خواننده ی یه وبلاگ خاص باشم، اگر بعد از مدتی وبلاگش آپ دیت نشه و چیزی ننویسه، اون رو از لیست ذهنم پاک میکنم و دیگه سراغش نمیرم. دوست ندارم هر روز به خونه ی کسی سر بزنم و صاحبخونه، خونه نباشه. متاسفانه این روزها تعداد وبلاگ هایی که بسته شدند یا در خونه شون تار عنکبوت بسته، زیاد شده. اونایی که جزو پیوندها هستید لطفا حداقل هفته ای یک بار بنویسید، آخه اگه قرار باشه ماهی یک بار هم به خونه تون سر نزنید پس چرا آدرستون حفظ بشه، خوب پاک میشه دیگه. عزیزان شما نس

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 1:27

صبح زود اومد. ساعت هشت و ربع اینجا بود. با هم رفتیم پای صندوق رای و رای دادیم. اگه گفتین برام چی آورده بود؟ باقلوا لبنانی. یعنی من فدای اون مهربونیش که هفته ی قبل وقتی عکس باقلوا رو تو پیج این*ست*اگرامش دیدم و گفتم بدون من چجوری دلت اومد بخوری؟ این هفته برام یه جعبه خریده بود و با خودش اینهمه راه آورده بود. فردا شب اون روز هم عکس یه ظرف پاستیل رنگی برام فرستاد، گفتم آخه نامرد، نمیگی مردم نصف شب هوس بکنن، از کجا پاستیل گیر بیارن؟ اونوقت امروز یه بسته پاستیل رنگ و وارنگ برام آورده بود. دیروز ظهر

برچسب: نویسنده: محمد خلیلی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 1:27

صفحه بندی